![]() |
![]() |
|
| ماییم و نوای بی نوایی، بسم ا... اگر حریف مایی... |
|
کودک نجوا کرد: خدایا با من صحبت کن و چکاوکی در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید. پس کودک فریاد زد: خدایا با من صحبت کن! و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد. کودک فریاد زد: خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:28 توسط الهام |
|
|
درختی به مردی گفت: ریشه هایم در خاک سرخ فرو رفته اند تا من میوه بدهم و آنهارا به تو ببخشم. مرد پاسخ داد: ما دو نفر چقدر به هم شبیه هستیم! ریشه های من هم در خاک سرخ فرو رفته اند و خاکی که به تو قدرت می دهد تا از میوه هایت به من ببخشی، به من نیز می آموزد که آنهارا با سپاس از تو بپذیرم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:44 توسط الهام |
|
|
ماه در حالی که قرص کامل بود در آسمان شهر پدیدار شد و همه ی سگ های شهر شروع به پارس کردن نمودند. یکی از سگها که خاموش بود و پارس نمی کرد، با صدای آمرانه به دوستانش گفت: با صدایتان نه می توانید مردگان را از خواب ابدی بیدار کنید و نه ماه را به زمین بیاورید. ناگهان همه ی سگها ساکت شدند و سکوتی ترسناک بر همه جا حاکم شد. اما سگی که در ابتدا خاموش بود، تمام طول شب را به خاطر آن سکوت پارس کرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:42 توسط الهام |
|
|
روزی زنی به مردی گفت: دوستت دارم. مرد گفت: من در قلب خویش سزاوار عشق توام. زن پرسید: تو مرا دوست نداری؟ مرد مدتی به چهره ی زن خیره شد و چیزی نگفت. سپس زن با صدای بلند فریاد زد: از تو متنفرم. و مرد گفت: باز هم من در قلب خویش سزاوار این نفرتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:35 توسط الهام |
|
|
روزی مردی که بسیار مأیوس و ناامید بود به بهترین دوستش گفت:<< فایده ای ندارد، من به انتهای ریسمان رسیده ام.>> دوستش گفت:<<چه بهتر.گرهی به ریسمان بزن و به آن بیاویز.>> فکر کنم این دوست نصیحت مفیدی کرده، مادام که انسان زنده است، هیچ چیز به انتهای خود نرسیده است. هر کس می تواند به ریسمان سخت بچسبد و مقداری از ریسمان را به طرف خودش بکشد و یا اینکه ریسمان دیگری به دست آورد و بخت خود را روی شانس دیگری آزمایش کند.
ایمان به خدا زمانی اگر از دانشمندی می پرسیدند که آیا به خدا ایمان دارد ؟ پاسخ می داد: خیر، من یک دانشمندم. اما امروزه در آخرین دهه از قرن بیستم، یک دانشمند در پاسخ چنین پرسشی می گوید: البته که من به خدا ایمان دارم، من یک دانشمندم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:9 توسط الهام |
|
|
صبح با یاد تو بر می خیزم
نام زیبای تو را می گویم می خورم صبحانه و به امید توان یافتن از دوستی ات می روم از خانه. روز با یاد تو همراه همه می کوشم می خورم می نوشم شب که شد بی تابم تا تو را باز ببینم در خواب، زودتر می خوابم. من پرم از تو ولی دور از تو و تو نزدیکتر از من به منی کاش حرفی بزنی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:30 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
من کسی جز یک غریبه نیستم... بنده ای از بندگان خدا، نیازمند دعا... . . . . . که امیدوارم روزی با همه آشنا شوم . |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 |
| پیوندها |
|
مسافر شهر خوشبختی |
|
RSS
|